فخر الدين الرازي - السهروردي - الأبهري - ذوالفضائل الاخسيكتي وآخرين ( مترجم : سبزوارى )

260

چهارده رساله ( فارسى )

بيكبار محال بود زيرا كه اگر اجسام و هيوليات متناهىاند از بهر برهان وجوب نهايت و ممكنات را كمالات از صور و نفوس و غير آن بىنهايت است و اگر نيز تقدير كردندى كه عدد لا يتناهى واقع شدى ازينها دفعة با آنكه ممتنع است بر امكان هنوز ما لا يتناهى ناموجود شده بماندى پس همچنانكه مبادى را قوّت فعل بىنهايت است هيولى آفريده شده كه قوّت انفعال بىنهايت دارد و اجسام موجود گشتند از جود حق كه از بهر غرض علوى حركات بىنهايت ميكنند ازلا و ابدا و از آن استعدادات بىنهايت حاصل مىشود و حوادث لا يتناهى از واهب صور بديد مىآيد و نفوس ناطقه قرنا بعد قرن موجود مىشود و آنچه كامل ميگردند كه اگر اين حركت نبودى هيچ حادث نتوانستى بود مدتى بعضى از نفوس خلافت زمين بجاى مىآرند و نوبت خود ميدارند و هيولى را از تصرّف خود برمىدارند تا ديگران موجود شوند و زاد آخرت خود سازند . و بدانك اگر پشه را استعداد قبول نفس ناطقه بودى از واهب صور او را حاصل شدى زيراك مبادى بخيل نيستند « 1 » و در هر چه نگاه كنى آثار رحمت و عنايت حق بينى بنگر كه اگر افلاك جمله نور بودندى شعاع ايشان زمين را خزف كردى و اعتدال باطل شدى و اگر بىنور بودندى اين عالم در ظلمت بماندى و نشو حيات درو

--> ( 1 ) - انسان در حين نطفه گياهى است نامى چون داراى روح گرديد مانند كرمهاى خراطين و حيوانات يك سلولى كه از حواس خمسه جز لامسه ندارند در آغاز ولادت از هر حيوان ضعيف عاجزتر است پشه ضعيف حس مشترك و حافظه و خيال ندارد تا چه رسد بعقل و فكر اينكه پروانه را عاشق شمع ميدانند گفتار شاعرانه است كسى گمان نكند كه پروانه عشق دارد سعدى هوشمند هم گفته باشد اى مرغ سحر عشق ز پروانه بياموز به زبان قوم سخن گفته است و گرنه از نظر علمى و فلسفى نداشتن نيروى حافظه او را بكشتن ميدهد چه خود را در تاريكى مىبيند و بروشنائى ميل مىكند خود را بشمع مىزند ميسوزد و فرار مىكند چون بحافظه نسپرده تكرار مىكند تا از ميان ميرود در انسان پس از مدتى نيروى خيال پيدا مىشود - بدون عقل و بجاى قوّه عقليّه نيروى وهميّه آنها قوت مىگيرد و پندارهاى خود را به شكل يك امر واقع شده نقل و حكايت ميكنند .